بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام

اول ممنون از حدیث خوبم به خاطر محبت هاش قلب

 

 

 

وقتی دوستی های صاف و زلال بچه ها رو می بینم با خودم می گم کاش هیچ وقت بزرگ نشن

از طرف دیگه قد کشیدن پسرم انقدر برام شیرینه که با هیچ حسی قبل مقایسه نیست

 

 

این عکس رو 17 مهر 89 از شهاب و پسرخاله اش گرفتم 

 

 

و حالا بعد از دو سال و نیم دوباره در همان مکان (البته پسرخاله جون جای دیگه رفته بود مهمونی)

 

 

این عکس ها رو خونه یکی از دوستای مامان جون که به تازگی خودش هم مامان شده گرفتیم

راستش دیروز وقتی چشمم به اون عروسک گاوی افتاد به دوستم گفتم : چقدر این عروسک کوچیک شده ، شهاب قبلا ازش می ترسید

 

 

این هم اتاق علی جووووووووووون که دقیقا سه سال از شهاب عزیز ما کوچکتره

(متولد 20 دیماه 1391)

 

 

یک ماه و نیم از سال جدید می گذره و لباسای عید شهاب داره به سرعت براش کوچیک می شه

 

 

 

و این تمام داستان نیست

وقتی مقابل استدلال هاش کم می آرم

وقتی نمی تونم با دوتا جمله سرش رو کلاه بذرم و قانعش کنم

 

بیشتر بزرگ شدنش ر وحس می کنم

امروز صبح که رفتم اتاق شهاب دیدم تشکش خیسه خجالت بردمش دستشویی و وقتی داشتم لباس تنش میکردم گفت : مامان من دیگه بزرگ شدم 

پرسیدم : پس کی روی تختت رو خیس کرده

شهاب جواب داد : اون تبلیغاتشه ..............فرشته

 

 

خدایا کمکم کن بتونم مادر خوبی باشم

آمین

روز دوشنبه من شاهرود نبودم

شهاب تلفن زد و گفت : مامان جون برای روژ مادر برات کال دستی دوروس کردم

( ترجمه : برای روز مادر برات کاردستی درست کردم) 

منو بگی بغل

 

 

روز پنجشنبه همه خانواده رفتیم گلزار ایثارگران شاهرود و به خاله جون روز معلم رو تبریک گفتیم

 

( پست "آه" اسفند 90 درباره خاله عزیزم بیشتر نوشتم  ، البته فکر می کنم عکسهاش باز نمی شه )

 

زمان به سرعت می گذره اما از دلتنگی ما چیزی کم نمی شه

دوستت دارم خاله جان

دلم برای تو تنگ است برنمی گردی

 




تاريخ : جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.