بسم الله الرحمن الرحیم

سلام


چند روز پیش شهاب رفت به یه جای خوب

 

حتما شما هم وقتی دانش آموز بودین عضو کتابخونه شدین 

من اولین بار روزی که امتحانات چهارم ابتدائی ام تمام شد همراه خواهر بزرگم و دختر خاله هام به  کانون رفتم همون کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان

از تابستون اون سال به بعد دیگه کانون جایی بود که من تا سالها اوقات فراغتم رو اونجا می گذروندم و گاهی ساعتها توی کتابخونه می نشستم و تازه وقتی می خواستم برگردم دوست داشتم به جز دوتا کتابی که با کارت خودم می دادن بتونم چندتا کتاب دیگه هم با خودم ببرم

اون وقتا می تونستم چندساعت یه جا بشینم نه موبایل داشتم که زنگ بخوره نه نگران کارای خونه و خونواده بودم اما حالا قلبم در یه لحظه باید چندجا بزنه که این هم خودش خیلی زیباست خداروشکر 

چندروز پیش وقتی بعد از سالها دوباره به کانون رفتم حس کردم ...

می دونم حس خوب منو همه تون می دونین

این هم آقا شهاب ما در کانون

این روزها شاهرود سیاهپوش ایام فاطمیه اس و ما هم به لطف خدا شبها می ریم هیات

با خودم فکر می کنم ان شاالله یه روز شهاب هم بچه اش رو با خودش ببره جاهایی که این روزا همراه ما میآد

کتابخونه  ، هیات

تصور کن من نوه داشته باشم

شهاب هیات رفتن رو خیلی دوست داره عکسای محرمش رو که یادتون هست 

حالا هم از ظهر که از مهد برگشته داره می پرسه : کی می ریم هیات ؟ با کالسکه می ریم ؟

و من باید 10 بار بگم : پسرم نماز خوندیم می ریم

با ماشین می ریم داره باروون میآد

راستی دوروزه شاهرود باروونیه

یه عکس هم ببینین از شهاب سوار بر کالسکه زمانی که روز تاسوعا همراه دسته رفته بودیم

 

 

لطفا در این شبها برای ما هم دعا کنین و برای همه اونایی که پارسال همراهمون بودن و امسال نیستن

ممنوووووووووووووووووووون که به ما سر زدین

بای بای



تاريخ : شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٦:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.