بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

ممنووووووووونم از همه دوستای خوب و مهربونم که در این روزها با پیامهای پرمهرشون باعث  تسلی و آرامش من شدند

23 بهمن ساعت حدود 12 ظهر بود که از پله ها پایین رفتم تا قبل از رفتن خاله نازنینم به اردوی راهیان نور یک بار دیگه ببینمش( فاصله خونه ما از هم 35 پله اس )

وقتی در رو باز کرد بشقاب غذا دستش بود پرسیدم کی میری ؟

جواب داد : الان

قاشق پر رو از دستش گرفتم و خوردم

چقدر خوشمزه شده

خاله گفت : بیا یه بسته بگیر برو تو هم درست کن

اما من جواب دادم : غذاهای من هیچ وقت این مزه ای نمی شه

دوباره از هم خداحافظی کردیم و خاله عزیزم رفت

دلم برای تو تنگ است ، برنمی گردی

 

نمی خوام بگم روز پنج شنبه 27 بهمن 90 چطوری خبردار شدم که ...

یکی از پنج اتوبوس کاروان در مسیر بازگشت حوالی آرادان دچار سانحه شد و در خبرها نوشتند :

"براثر این حادثه ، یکی از دانش آموزان و یک معلم در دم جان باختند"

خاله مهربان من همان معلم است

حالمان بد نیست ، غم کم می خوریم

کم که نه ، هرروز کم کم می خوریم

 

در این روزها و شبهای بعد از رفتن خاله جان ( ما عادت داشتیم او رو خاله جان صدا  می زدیم ) حس غریبی به سراغم آمده که قادر به بیانش نیستم 

چندبار نوشتم و پاک کردم ولی باز ...................

اما خیلی خلاصه می گم باور کردم که خون یک شهید برکت و جوششی الهی به همراه می آره این جمله رو قبلا بارها شنیده بودم و حالا زیبایی اش رو در اوج غم فراق خاله عزیزم حس میکنم.

امروز از طرف مدرسه فرزانگان شاهرود مراسم یادبودی در "حسینیه الزهرا" جایی که سالها خاله جان اونجا خدمت کرد برگزار شد.

 

 

 

زهرا دختر نوجوانی که به شهادت رسید متولد سال 1375 و دانش آموز مدرسه فرزانگان بود و خاله فاطمه ی من هم تنها 41 سال داشت.

خدایا ما را ببخش بابت تمام درهایی که زدیم و در خانه تو نبود

با تمام رنج غیرقابل وصفی که خانواده ما رو دربرگرفته اعتراف می کنم هیچ کدام از ما قادر نیستیم خدارو آنچنان که شایسته است شکر کنیم خدای رحمن و رحیم که در این روزها رحمتش رو از ما دریغ نکرد .

با تمام وجود باور دارم : عزت از آن خداوند است و به هرکس بخواهد می بخشد

 

از خدا می خوام اول به پدربزرگ عزیزم و مامان مهربونم و بعد به همه ما نعمت صبر و شکر  ببخشه و کاری کنه هیچ وقت یادمون نره دنیا محل موندن نیست .

و کلام آخر :

خاله خوبم دوستت دارم تا همیشه خیلیییییییییییییییییییی زیاد


به امید دیدار دوباره

 



تاريخ : دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.