بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

نمی دونم چه طور تشکر کنم از این همه محبت دوستای خوبم

هیچ وقت فکر نمی کردم دنیای مجازی بتونه وسیله ای بشه برای رسوندن همدردی و همدلی دوستای مهربونی که حتی تا به حال ندیدمشون

ممنوووووووووووووووووونم اول از خدای بخشنده به خاطر این لطف بزرگ و بعد از شما که این ایام سرشار از دلتنگی حضورتون رو کنارم حس می کردم از صمیم قلب

ممنوووووووووووووووووووووووووون دوستای خوبم

چند روز بیشتر به سال نو نمونده و هوای شاهرود هم دیگه بهاری شده انشاالله تو این روزا دل همه شاد باشه

اما می خوام همین جا توی صفحه ای از دنیای مجازی یه دنیا تشکر کنم از کسی که ... 

از 27 بهمن که خبر ناگهانی رفتن خاله جان رو شنیدم تا امروز که 26 اسفنده همسر عزیزم که می دونم خودش هم به اندازه من غمگین بود و هست سعی کرد فضای خونه رو برای من و تمام خانواده ام آرووم کنه به قول خواهرم این جور مواقع اس که می شه فهمید کی واقعا دوسته و کی فقط شعار میده

می خوام بگم عزیزم خییییییییییییییییلی ممنووووووووووووووووووونم و قدر تمام زحماتت رو می دونم .

 

همیشه کنارم بمون که بودنت یه موهبت از خداست.

 

چند روز پیش با اصرار همسرم رفتیم مشهد سفر کوتاهی بود ولی تاثیر خیلی زیادی داشت

حالا حس می کنم به لطف امام رضا (ع)حالم بهتره

 

لطفا بیاین برای هم دعا کنیم

و از همه مهمتر در لحظات تحویل سال برای فرج امام زمان (عج)

ای خدا کاش شود سال نوام سال فرج

که نگاهم نگران منتظر آن روز است



تاريخ : جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

ممنووووووووونم از همه دوستای خوب و مهربونم که در این روزها با پیامهای پرمهرشون باعث  تسلی و آرامش من شدند

23 بهمن ساعت حدود 12 ظهر بود که از پله ها پایین رفتم تا قبل از رفتن خاله نازنینم به اردوی راهیان نور یک بار دیگه ببینمش( فاصله خونه ما از هم 35 پله اس )

وقتی در رو باز کرد بشقاب غذا دستش بود پرسیدم کی میری ؟

جواب داد : الان

قاشق پر رو از دستش گرفتم و خوردم

چقدر خوشمزه شده

خاله گفت : بیا یه بسته بگیر برو تو هم درست کن

اما من جواب دادم : غذاهای من هیچ وقت این مزه ای نمی شه

دوباره از هم خداحافظی کردیم و خاله عزیزم رفت

دلم برای تو تنگ است ، برنمی گردی

 

نمی خوام بگم روز پنج شنبه 27 بهمن 90 چطوری خبردار شدم که ...

یکی از پنج اتوبوس کاروان در مسیر بازگشت حوالی آرادان دچار سانحه شد و در خبرها نوشتند :

"براثر این حادثه ، یکی از دانش آموزان و یک معلم در دم جان باختند"

خاله مهربان من همان معلم است

حالمان بد نیست ، غم کم می خوریم

کم که نه ، هرروز کم کم می خوریم

 

در این روزها و شبهای بعد از رفتن خاله جان ( ما عادت داشتیم او رو خاله جان صدا  می زدیم ) حس غریبی به سراغم آمده که قادر به بیانش نیستم 

چندبار نوشتم و پاک کردم ولی باز ...................

اما خیلی خلاصه می گم باور کردم که خون یک شهید برکت و جوششی الهی به همراه می آره این جمله رو قبلا بارها شنیده بودم و حالا زیبایی اش رو در اوج غم فراق خاله عزیزم حس میکنم.

امروز از طرف مدرسه فرزانگان شاهرود مراسم یادبودی در "حسینیه الزهرا" جایی که سالها خاله جان اونجا خدمت کرد برگزار شد.

 

 

 

زهرا دختر نوجوانی که به شهادت رسید متولد سال 1375 و دانش آموز مدرسه فرزانگان بود و خاله فاطمه ی من هم تنها 41 سال داشت.

خدایا ما را ببخش بابت تمام درهایی که زدیم و در خانه تو نبود

با تمام رنج غیرقابل وصفی که خانواده ما رو دربرگرفته اعتراف می کنم هیچ کدام از ما قادر نیستیم خدارو آنچنان که شایسته است شکر کنیم خدای رحمن و رحیم که در این روزها رحمتش رو از ما دریغ نکرد .

با تمام وجود باور دارم : عزت از آن خداوند است و به هرکس بخواهد می بخشد

 

از خدا می خوام اول به پدربزرگ عزیزم و مامان مهربونم و بعد به همه ما نعمت صبر و شکر  ببخشه و کاری کنه هیچ وقت یادمون نره دنیا محل موندن نیست .

و کلام آخر :

خاله خوبم دوستت دارم تا همیشه خیلیییییییییییییییییییی زیاد


به امید دیدار دوباره

 



تاريخ : دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.