بسم الله الرحمن الرحیم

سلام سلام سلام نیشخند

چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن

ممنوووووووووووووووووووووون از همه دوستای خوبی که سراغ ما رو می گرفتن

امسال خداروشکر راهپیمایی 22 بهمن شاهرود انقدر شلوغ بود که اخبار سراسری هم تصاویرش رو نشون داد

ما صبح قبل از ساعت 9 رفتیم بیرون و ساعت 11 و نیم برگشتیم خونه

و اما :

امروز می خوام دوتا کتاب خوب معرفی کنم لطفا اگر خوندید نظرتون ر و بنویسین ممنووووووووووووووووون

اگه یادتون باشه کتاب قبلی " حقیقت یک افسانه بود"

پیشنهاد می کنم خوندن این کتاب رو از دست ندید

البته می دونم مامانی مهربون خیلی فرصت برای مطالعه ندارن اما باید یه وقتایی هم به کارهای مورد علاقه خودمون برسیم مگه نه ؟

کتاب اولی که امروز معرفی می کنم

"آخرین بار که دیدمش " نویسنده سمیراسادات امامی

 

 

و کتاب بعدی :

" منتظر من هستند" بازهم از سمیراسادات امامی

 

ممنووووووووووووووووووووون که به ما سر زدین

منتظر نظرات قشنگتون هستیم  فعلابای بای



تاريخ : دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

ماه صفر به پایان رسید اما دعا می کنم مجالس اهل بیت هیچ وقت تمام نشن

 

 

لطفا چندتا فیگور ببینین از شهاب وقتی آماده رفتن به هیات بود

به قول خودش :

بریم پیش امام حسین

این جا شهاب برامون مداحی می کنه و خودش هم سینه می زنه

اما توی این پست قصد دارم چند تا از ماجراهای شهاب رو هم براتون بنویسم 

چند شب پیش آقا شهاب همراه مامان جون و باباجون رفت رستوران

شهاب و مامان رفتن طبقه بالا تا بابا ظرف پیش غذا رو بیاره

میز سمت چپ یه آقا و خانم نشسته بودن و داشتن پیتزا می خوردن و ما فقط با دیدن عروسک روی میز حدس زدیم یه بچه هم همراهشون هست (حتما بچه اونا هم مثل شهاب کاملا آروم و بی صداست )قهقهه نیشخند

میز سمت راست هم یه پسر و دختر جوون نشسته بودن و با صدای آروم صحبت       می کردن

باباجون شهاب سینی پیش غذا رو آورد که توش سوپ، سالاد،میرزاقاسمی و چیکن استروگانف بود همون موقع غذای میز سمت راست که مرغ اسپایسی با خلال سیب زمینی بود هم رسید

شهاب با دیدن سیب زمینی ها گفت :

بابا من دیپ دیپ (یعنی من سیب زمینی می خوام)

بابا جون جواب داد : باشه پسرم بشین تا برامون بیارن

شهاب چرخید طرف مامان و گفت :

مامان من دیپ دیپ

و مامان هم گفت : پسر گلم نباید به طرف غذای عمو نگاه کنی کار بدیه ، ببین باباجون برات چی آورده

شهاب پرسید :

دیپ دیپ مال عمو ؟

و جواب شنید : آره عزیزم

همین حرف کافی بود تا شهاب از روی صندلی پائین پرید و با سرعت رفت طرف میز سمت راست و در حالیکه پسر جوان رو صدا می زد و دستش رو هم دراز کرده بود گفت : عمو عمو من دیپ دیپ بده

چند روز پیش بعد از نهار شهاب اصلا قصد خوابیدن نداشت بابای بیچاره دیگه هرچی قصه بلد بود تعریف کرد و وقتی دید فایده ای نداره از اتاق بیرون رفت و شهاب هم دنبالش راه افتاد تا باهم بازی چشم چشم ابرو کنن ( نقاشی بکشن) بابا جون به شهاب گفت : پسرم اگه بخوابه عصر که خورشید خانم رفت می ریم خونه آیدا(دخترعمه شهاب) شهاب هم که خیلی آیدا رو دوست داره قبول کرد و رفت توی اتاقش اما چند دقیقه بیشتر نگذشت که از اتاق بیرون آمد و با قیافه حق به جانب گفت :

بابا ، من با آیدا قهر ، نریم خونه شون

خلاصه اون روز شهاب تا غروب بیدار موند و شب هم که خواستیم بریم خونه عمه جون گفت : 

من آیدا قهر

گرچه بعدش که رفتیم تا چشمش به آیدا افتاد طبق معمول بازم یادش رفت به بقیه سلام کنه و دوتایی رفتن دنبال بازی هاشون

عکسای برفی شهاب رو که یادتون هست ؟

حالا شما رو دعوت می کنم به دیدن دوتا عکس قشنگ که بیست و هفتم دیماه پارسال توی پارک بلوار شاهرود از شهاب گرفتیم

اون موقع هنوز پستونک می خورد خجالتزبان

 

 

اینم چندتا عکس از پارک کودک شاهرود بعد از آب شدن برفها

حالا دیگه شهاب می تونه یه کم بازی کنه

البته به ورزش هم توجه خاصی داره تا دچار اضافه وزن نشه

این هم قیافه شهاب وقتی می فهمه موقع خونه رفتنه و بازی و عکس دیگه کافیه

و در پایان یه عکس اخمالوی دیگه از شهاب گریهچشمک

ممنوووووووووووووووووووووووون که به ما سر زدین

بای بای



تاريخ : سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان و بابا | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.