بسم الله الرحمن الرحیم
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
الان باید برم ولی ان شاالله چند ساعت دیگه میام آپ رو کامل می کنم 
شهاب لبخند زیبای خدا به زندگی ما
|
16 - یار مهربان 3
بسم الله الرحمن الرحیم
الان باید برم ولی ان شاالله چند ساعت دیگه میام آپ رو کامل می کنم [ سهشنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٤ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] خدایا مادرم را به تو سپردم
به نام خدای بی همتا نام مقدس" الله " عرض سلام به همه مادران عزیز و تبریک به مناسبت ولادت خانم فاطمه زهرا (ص) و روز زن. مامان شهاب روزت مبارک .. همسر مهربانم روزت مبارک .. انشاا.. سالهای سال وجود پر مهر شما سایبان فرزندمان و البته بابای شهاب باشه. و یک تبریک ویژه هم به مادرانی که به وبلاگ شهاب سر میزنن و با نظرات قشنگشون این وب رو همراهی میکنن. همیشه شاد و سربلند و مادر باشید.
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد...... تبریک به بانوی ایرانی
بابای شهاب [ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٦ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 14 - عکسانه
بسم الله الرحمن الرحیم سلاااااااااااااااااام دوستای خوب این چند روز فعال شدم و از شهاب بیشتر عکس گرفتم روز جمعه به دعوت یکی از دوستای باباجون رفتیم روستای جیلان و قبل از اون هم به باغ پدربزرگ باباجون سر زدیم
طفلکی بچه های هم سن و سال شهاب که توی آپارتمان دنیا می آن و بزگ می شن وقتی چشمشون به یه باغ می افته دیگه نمی دونن چه کار کنن خیلی جالب بود من همه اش نگران بودم زنبوری مورچه ای چیزی شهابو گاز نگیره از اون طرف خانم دوست باباجون می گفت : بچه باید پاش به سنگ بخوره تا بزرگ بشه ، بذار خاک بازی کنه اینا مثل واکسن می مونه البته من از اون مامانای حساس نیستم ولی یه کم ترسو ام دیگه این هم یه عکس پدر و پسر جلوی باغ فقط شرمنده ام لباسای شهاب رو لطفا نگاه نکنین
نزدیک ظهر رسیدیم به جیلان اون جا هم شهاب کلی بازی کرد
توی راه برگشت دیگه تقریبا بیهوش بود اما عصر که دوش گرفت
و در این قسمت شما رو دعوت می کنم به چند عکس جدید اردیبهشتی شهاب در اتاق خودش
خدایا ممنوووووووووووووون که حواست به ما هست و اما یه تشکر از مامان عزیز هانا جووووووووووووووووووون که هنوز داشتم آپ می کردم اومد و 5 تا نظر داغ لحظه به لحظه گذاشت [ سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٦ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 13- معلم
بسم الله الرحمن الرحیم سلاااااااااااام روز معلم یکی از خاطرات خوب دوران تحصیل ما ایرانی هاست
می خوام این روز رو به پدر خوبم تبریک بگم که سالهای زیادی از عمرش رو برای تدریس گذاشت یادم هست همیشه یکی از لذتهای من خوندن نامه هایی بود که دانش آموزها و دانشجوهای پدرم مینوشتن تا از معلمشون تشکر کنن ان شاالله همیشه سالم و با عزت باشی بابای عزیزم
خاله خوبم هم معلم بود و تا آخرین لحظات عمرش کنار شاگرداش موند دلم برات تنگ شده خاله جان امروز دو گروه از همکارای خاله جان اومدن دیدن مامانم تا روز معلم رو تبریک بگن چند نفر از خانم ها معلم مدرسه تیزهوشان بودن همون مدرسه ای که من دوران راهنمایی و دبیرستان رو درس خوندم امروز با دیدن معلم های خودم حس عجیبی داشتم .
اعتبار آدم ها به حضورشان نیست
دوستای خوبم اگه مایل هستین بنویسین کدوم معلم دوران تحصیلتون رو بیشتر دوست داشتین راستی اگه کسی از مامانای مهربون هم شغلشون معلمیه امروز رو تبریک می گم خیلییییییییی زیاد
[ سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٢ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 12 - خاطرات مشترک ما و شهاب
بسم الله الرحمن الرحیم سلام
حتما شما هم وقتی دانش آموز بودین عضو کتابخونه شدین من اولین بار روزی که امتحانات چهارم ابتدائی ام تمام شد همراه خواهر بزرگم و دختر خاله هام به کانون رفتم همون کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان از تابستون اون سال به بعد دیگه کانون جایی بود که من تا سالها اوقات فراغتم رو اونجا می گذروندم و گاهی ساعتها توی کتابخونه می نشستم و تازه وقتی می خواستم برگردم دوست داشتم به جز دوتا کتابی که با کارت خودم می دادن بتونم چندتا کتاب دیگه هم با خودم ببرم اون وقتا می تونستم چندساعت یه جا بشینم نه موبایل داشتم که زنگ بخوره نه نگران کارای خونه و خونواده بودم اما حالا قلبم در یه لحظه باید چندجا بزنه که این هم خودش خیلی زیباست خداروشکر
چندروز پیش وقتی بعد از سالها دوباره به کانون رفتم حس کردم ... می دونم حس خوب منو همه تون می دونین این هم آقا شهاب ما در کانون
این روزها شاهرود سیاهپوش ایام فاطمیه اس و ما هم به لطف خدا شبها می ریم هیات با خودم فکر می کنم ان شاالله یه روز شهاب هم بچه اش رو با خودش ببره جاهایی که این روزا همراه ما میآد کتابخونه ، هیات تصور کن من نوه داشته باشم
شهاب هیات رفتن رو خیلی دوست داره عکسای محرمش رو که یادتون هست حالا هم از ظهر که از مهد برگشته داره می پرسه : کی می ریم هیات ؟ با کالسکه می ریم ؟ و من باید 10 بار بگم : پسرم نماز خوندیم می ریم با ماشین می ریم داره باروون میآد راستی دوروزه شاهرود باروونیه یه عکس هم ببینین از شهاب سوار بر کالسکه زمانی که روز تاسوعا همراه دسته رفته بودیم
لطفا در این شبها برای ما هم دعا کنین و برای همه اونایی که پارسال همراهمون بودن و امسال نیستن ممنوووووووووووووووووووون که به ما سر زدین
[ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۳ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 11- شهاب نود و چند سانتی
بسم الله الرحمن الرحیم سلام به دوستای خوب و خیلیییییییییییییییی مهربون از اول امسال هر روز دعا می کردم که تعطیلات واقعا خوبی رو بگذرونید و وقتی آپ جدید چند تا از دوستامو خوندم دیدم خدا رو شکر انگار دعاهام مستجاب شده خدا رو شکر شادی دوستای خوبم دلم رو شاد می کنه
ما امسال زمان تحویل سال همه دور هم بودیم ما و خاله جان ...
توی این دو ماهی که دل و دماغ عکس و فیلم گرفتن از شهابو نداشتم پسرم حسابی بزرگ شده حالا دیگه جملاتش رو درست ادا می کنه آخه قبلا که حرف می زد من باید در نقش مترجم صحبتهای آقا شهاب رو ترجمه می کردم ولی حالا دیگه هم شعر هایی که به قول خودش از خانوم مربی یاد گرفته رو می خونه هم می تونه یه ساعت سخنرانی کنه
شهاب نود و چند سانتی مامان خودش می ره سر کمدش و اسباب بازی برمی داره منم می ذارم راحت باشه فقط چیزایی که خاله جان براش خریده رو گذاشتم طبقه بالای کمد ان شاالله وقتی دستش به اون طبقه می رسه که قدر یادگاری های یه عزیز از دست رفته رو درک کنه
اتفاقاتی مثل غمی که برای خانواده من پیش اومد گرچه خیلی سخته ولی شاید باعث بشه به خودمون بیایم و قدر باهم بودن رو بیشتر بدونیم اما مهمترین چیزی که این روزها از ذهنم دور نشده و دائم به خودم نهیب می زنم اینه که : زندگی اونقدر طولانی نیست که به گناه بگذره
امسال ایام نوروز بلوار و میدان آزادی شاهرود مثل هرسال پر بود از مسافر شهرداری هم یه سفره هفت سین بزرگ و قشنگ وسط میدون چیده بود ماهم قبل از اینکه سفره رو جمع کنن شهابو بردیم چند تا عکس ازش گرفتیم پسر عزیزم این روزها رو برات ثبت می کنیم تا اگه روزی من و بابایی نبودیم و تو بودی بدونی هردومون چقدر دوستت داریم
اما امروز می خوام دوستای خوب وبلاگی مامان رو به دیدن عکسا دعوت کنم
ممنوووووووووووووووووووون که به ما سر می زنین
دوستتون دارم [ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٢ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 10- در کنار هم
بسم الله الرحمن الرحیم سلام نمی دونم چه طور تشکر کنم از این همه محبت دوستای خوبم هیچ وقت فکر نمی کردم دنیای مجازی بتونه وسیله ای بشه برای رسوندن همدردی و همدلی دوستای مهربونی که حتی تا به حال ندیدمشون ممنوووووووووووووووووونم اول از خدای بخشنده به خاطر این لطف بزرگ و بعد از شما که این ایام سرشار از دلتنگی حضورتون رو کنارم حس می کردم از صمیم قلب ممنوووووووووووووووووووووووووون دوستای خوبم چند روز بیشتر به سال نو نمونده و هوای شاهرود هم دیگه بهاری شده انشاالله تو این روزا دل همه شاد باشه اما می خوام همین جا توی صفحه ای از دنیای مجازی یه دنیا تشکر کنم از کسی که ... از 27 بهمن که خبر ناگهانی رفتن خاله جان رو شنیدم تا امروز که 26 اسفنده همسر عزیزم که می دونم خودش هم به اندازه من غمگین بود و هست سعی کرد فضای خونه رو برای من و تمام خانواده ام آرووم کنه به قول خواهرم این جور مواقع اس که می شه فهمید کی واقعا دوسته و کی فقط شعار میده می خوام بگم عزیزم خییییییییییییییییلی ممنووووووووووووووووووونم و قدر تمام زحماتت رو می دونم .
همیشه کنارم بمون که بودنت یه موهبت از خداست.
چند روز پیش با اصرار همسرم رفتیم مشهد سفر کوتاهی بود ولی تاثیر خیلی زیادی داشت حالا حس می کنم به لطف امام رضا (ع)حالم بهتره
لطفا بیاین برای هم دعا کنیم و از همه مهمتر در لحظات تحویل سال برای فرج امام زمان (عج) ای خدا کاش شود سال نوام سال فرج که نگاهم نگران منتظر آن روز است [ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٥ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 9- آه
بسم الله الرحمن الرحیم سلام ممنووووووووونم از همه دوستای خوب و مهربونم که در این روزها با پیامهای پرمهرشون باعث تسلی و آرامش من شدند 23 بهمن ساعت حدود 12 ظهر بود که از پله ها پایین رفتم تا قبل از رفتن خاله نازنینم به اردوی راهیان نور یک بار دیگه ببینمش( فاصله خونه ما از هم 35 پله اس ) وقتی در رو باز کرد بشقاب غذا دستش بود پرسیدم کی میری ؟ جواب داد : الان قاشق پر رو از دستش گرفتم و خوردم چقدر خوشمزه شده خاله گفت : بیا یه بسته بگیر برو تو هم درست کن اما من جواب دادم : غذاهای من هیچ وقت این مزه ای نمی شه دوباره از هم خداحافظی کردیم و خاله عزیزم رفت دلم برای تو تنگ است ، برنمی گردی
نمی خوام بگم روز پنج شنبه 27 بهمن 90 چطوری خبردار شدم که ... یکی از پنج اتوبوس کاروان در مسیر بازگشت حوالی آرادان دچار سانحه شد و در خبرها نوشتند : "براثر این حادثه ، یکی از دانش آموزان و یک معلم در دم جان باختند" خاله مهربان من همان معلم است
حالمان بد نیست ، غم کم می خوریم کم که نه ، هرروز کم کم می خوریم در این روزها و شبهای بعد از رفتن خاله جان ( ما عادت داشتیم او رو خاله جان صدا می زدیم ) حس غریبی به سراغم آمده که قادر به بیانش نیستم چندبار نوشتم و پاک کردم ولی باز ................... اما خیلی خلاصه می گم باور کردم که خون یک شهید برکت و جوششی الهی به همراه می آره این جمله رو قبلا بارها شنیده بودم و حالا زیبایی اش رو در اوج غم فراق خاله عزیزم حس میکنم. امروز از طرف مدرسه فرزانگان شاهرود مراسم یادبودی در "حسینیه الزهرا" جایی که سالها خاله جان اونجا خدمت کرد برگزار شد.
زهرا دختر نوجوانی که به شهادت رسید متولد سال 1375 و دانش آموز مدرسه فرزانگان بود و خاله فاطمه ی من هم تنها 41 سال داشت. خدایا ما را ببخش بابت تمام درهایی که زدیم و در خانه تو نبود با تمام رنج غیرقابل وصفی که خانواده ما رو دربرگرفته اعتراف می کنم هیچ کدام از ما قادر نیستیم خدارو آنچنان که شایسته است شکر کنیم خدای رحمن و رحیم که در این روزها رحمتش رو از ما دریغ نکرد . با تمام وجود باور دارم : عزت از آن خداوند است و به هرکس بخواهد می بخشد
از خدا می خوام اول به پدربزرگ عزیزم و مامان مهربونم و بعد به همه ما نعمت صبر و شکر ببخشه و کاری کنه هیچ وقت یادمون نره دنیا محل موندن نیست . و کلام آخر : خاله خوبم دوستت دارم تا همیشه خیلیییییییییییییییییییی زیاد
[ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٩ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 8- یار مهربان 2
بسم الله الرحمن الرحیم سلام سلام سلام چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن ممنوووووووووووووووووووووون از همه دوستای خوبی که سراغ ما رو می گرفتن امسال خداروشکر راهپیمایی 22 بهمن شاهرود انقدر شلوغ بود که اخبار سراسری هم تصاویرش رو نشون داد ما صبح قبل از ساعت 9 رفتیم بیرون و ساعت 11 و نیم برگشتیم خونه و اما : امروز می خوام دوتا کتاب خوب معرفی کنم لطفا اگر خوندید نظرتون ر و بنویسین ممنووووووووووووووووون اگه یادتون باشه کتاب قبلی " حقیقت یک افسانه بود"
پیشنهاد می کنم خوندن این کتاب رو از دست ندید البته می دونم مامانی مهربون خیلی فرصت برای مطالعه ندارن اما باید یه وقتایی هم به کارهای مورد علاقه خودمون برسیم مگه نه ؟
کتاب اولی که امروز معرفی می کنم "آخرین بار که دیدمش " نویسنده سمیراسادات امامی
و کتاب بعدی : " منتظر من هستند" بازهم از سمیراسادات امامی
ممنووووووووووووووووووووون که به ما سر زدین منتظر نظرات قشنگتون هستیم فعلا [ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 7- ماجراهای شهاب
بسم الله الرحمن الرحیم سلام ماه صفر به پایان رسید اما دعا می کنم مجالس اهل بیت هیچ وقت تمام نشن
لطفا چندتا فیگور ببینین از شهاب وقتی آماده رفتن به هیات بود به قول خودش : بریم پیش امام حسین
این جا شهاب برامون مداحی می کنه و خودش هم سینه می زنه
اما توی این پست قصد دارم چند تا از ماجراهای شهاب رو هم براتون بنویسم
چند شب پیش آقا شهاب همراه مامان جون و باباجون رفت رستوران شهاب و مامان رفتن طبقه بالا تا بابا ظرف پیش غذا رو بیاره میز سمت چپ یه آقا و خانم نشسته بودن و داشتن پیتزا می خوردن و ما فقط با دیدن عروسک روی میز حدس زدیم یه بچه هم همراهشون هست (حتما بچه اونا هم مثل شهاب کاملا آروم و بی صداست ) میز سمت راست هم یه پسر و دختر جوون نشسته بودن و با صدای آروم صحبت می کردن باباجون شهاب سینی پیش غذا رو آورد که توش سوپ، سالاد،میرزاقاسمی و چیکن استروگانف بود همون موقع غذای میز سمت راست که مرغ اسپایسی با خلال سیب زمینی بود هم رسید شهاب با دیدن سیب زمینی ها گفت : بابا من دیپ دیپ (یعنی من سیب زمینی می خوام) بابا جون جواب داد : باشه پسرم بشین تا برامون بیارن شهاب چرخید طرف مامان و گفت : مامان من دیپ دیپ و مامان هم گفت : پسر گلم نباید به طرف غذای عمو نگاه کنی کار بدیه ، ببین باباجون برات چی آورده شهاب پرسید : دیپ دیپ مال عمو ؟ و جواب شنید : آره عزیزم همین حرف کافی بود تا شهاب از روی صندلی پائین پرید و با سرعت رفت طرف میز سمت راست و در حالیکه پسر جوان رو صدا می زد و دستش رو هم دراز کرده بود گفت : عمو عمو من دیپ دیپ بده
چند روز پیش بعد از نهار شهاب اصلا قصد خوابیدن نداشت بابای بیچاره دیگه هرچی قصه بلد بود تعریف کرد و وقتی دید فایده ای نداره از اتاق بیرون رفت و شهاب هم دنبالش راه افتاد تا باهم بازی چشم چشم ابرو کنن ( نقاشی بکشن) بابا جون به شهاب گفت : پسرم اگه بخوابه عصر که خورشید خانم رفت می ریم خونه آیدا(دخترعمه شهاب) شهاب هم که خیلی آیدا رو دوست داره قبول کرد و رفت توی اتاقش اما چند دقیقه بیشتر نگذشت که از اتاق بیرون آمد و با قیافه حق به جانب گفت : بابا ، من با آیدا قهر ، نریم خونه شون
خلاصه اون روز شهاب تا غروب بیدار موند و شب هم که خواستیم بریم خونه عمه جون گفت : من آیدا قهر گرچه بعدش که رفتیم تا چشمش به آیدا افتاد طبق معمول بازم یادش رفت به بقیه سلام کنه و دوتایی رفتن دنبال بازی هاشون
عکسای برفی شهاب رو که یادتون هست ؟ حالا شما رو دعوت می کنم به دیدن دوتا عکس قشنگ که بیست و هفتم دیماه پارسال توی پارک بلوار شاهرود از شهاب گرفتیم اون موقع هنوز پستونک می خورد
اینم چندتا عکس از پارک کودک شاهرود بعد از آب شدن برفها
حالا دیگه شهاب می تونه یه کم بازی کنه
البته به ورزش هم توجه خاصی داره تا دچار اضافه وزن نشه
ممنوووووووووووووووووووووووون که به ما سر زدین
[ سهشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٢ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 6- عکسهای برفی شهاب
بسم الله الرحمن الرحیم سلام عزاداری هاتون قبول امروز به لطف خدا شاهرود هم سفید پوش شد
صبح بعد از اینکه تقریبا برف بند اومد دوربین و شهاب رو برداشتیم و رفتیم بیرون
و حالا نوبت به پسر عزیزم رسیده خداروشکر
وقتی رفتیم پارک یه پدر و پسر رو دیدیم که داشتن آدم برفی درست می کردن اونا به شهاب اجازه دادن با آدم برفی شون عکس بگیره
اگه می خواین بقیه عکسای شهاب با آدم برفی رو هم ببینین لطفا به ادامه مطلب سربزنین
قربون ناز کردنت برم
آخرین عکس هم از شهاب و باباجونیه که رفتیم بیرون شهر روی برفهای دست نخورده گرفتیم
ممنووووووووووووووووووووووون که به ما سرزدین
ادامه مطلب [ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٩ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 5- دوسالگی یک وروجک
بسم الله الرحمن الرحیم سلام سلام سلام امروز یه روز خوب بود روز تولد 2 سالگی شهاب جووووووووووووون
شاید خیلی سخت تر از عکس گرفتن از یک سوژه خبری باور کنید
شهاب پارسال شب تولدش این شکلی بود
یادش بخیر اون شب شهاب مثل یک جوجه اردک فقط دنبال آیدا ( دخترعمه اش ) و حسام الدین ( پسرخاله اش ) می دوید و بازی می کرد ماهم با دوربین پشت سرش که شاید بتونیم چندتا عکس خوب بگیریم
این آیداست دختر عمه شهاب که دوهفته دیگه تولدشه
حالا به لطف خدا شهاب عزیز 2 ساله شده و خیلی هم شیطون تر از قبل
این عکس ها رو مربی های خوب مهدکودک شازده کوچولو از شهاب و پسرخاله اش گرفتن امسال هم مثل پارسال چون تولد شهاب توی ماه صفره فقط یه مهمونی کوچیک خانوادگی گرفتیم
و این هم شهاب .قتی تحت هیچ شرایطی دست از ماشین بازی یا به قول خودش : ماهین باکی برنمی داره
منتظر عکسای جدید و البته معرفی کتاب باشین ممنووووووووووووووووووووووون که به ما سرزدین
[ سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٧ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 4- یار مهربان 1
بسم الله الرحمن الرحیم سلام توی این پست همون طور که قول داده بودیم می خوایم کتاب معرفی کنیم البته به همراه چندتا عکس از شهاب و اما کتاب اول
حقیقت یک افسانه نوشته سید شهاب الدین جعفری خوندن این کتاب رو واقعا بهتون توصیه می کنم و اگر اون رو مطالعه کردین لطفا نظرتونو بگین ممنون این هم چندتا عکس که سال گذشته دیماه در آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی از شهاب گرفتیم
حالا از تاریخ گرفتن این عکسا یکسالی می گذره و شهاب ما بزرگتر شده این جدیدترین عکسه که همین دوروز پیش انداختیم
بزرگ شده نه ؟ [ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٢ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 3- اولین عکس
بسم الله الرحمن الرحیم سلام ممنون که دوباره اومدین روز بیستم دیماه 1388 خدای مهربون باارزش ترین هدیه رو به ما بخشید شهاب ساعت یک و ربع ظهر در بیمارستان خاتم الانبیاء(ص) شاهرود به دنیا اومد این عکس حدود سه ساعت بعد از تولدش گرفته شده
و یکسال بعد از اون روز ، شهاب این شکلی بود
آفتاب مهربانی سابه تو بر سر من ای که در پای تو پیچید ساقه نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم ای پناه خستگی ها در پناهت دل گسستم از همه دلبستگی ها
[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٠ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 2- حرف اول
بسم الله الحمن الرحیم سلام حرف اول این وبلاگ متعلق به شهید شهاب الدین ادریس آبادی ست . کسی که نام زیباش رو به فرزندمون هدیه کرد و یادش برای همیشه دربین ما موندگار شد . ممنونم شهید .
در وبلاگ شهاب عزیز علاوه بر عکسهای شهاب قصد داریم هرهفته کتاب هم معرفی کنیم کتابی برای بچه ها و کتابی برای بزرگترها امیدوارم خوشتون بیاد . لطفا همراه این وب باشین
[ پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٩ ق.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] 1- بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به وبلاگ شهاب عزیز خوش آمدید . با شروع فصل سفید سرما این وبلاگ هم فعال خواهد شد ان شاءالله [ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٠ ب.ظ ] [ مامان و بابا ]
[ یادگاری () ] |
|